شستن لباس
از بهلول پرسیدند لباسهایت چرک شده چرا نمی شوئی؟
بهلول جواب داد : باز چرک خواهد شد.
گفتند : مرتبه دوم بشوی .
بهلول گفت: باز هم چرک خواهن شد .
گفتند دوباره بشوی .
بهلول گفت: معلوم میشود که من برای لباس شستن به دنیا امدم.
داستان سوم
دزد باورها
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در ان چیز گرانبها بود و دعلیی نیز پیوست
ان بود ان شخص بسته را به صاحبش بازگرداند
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی ؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم
نه دزد دین! اگر ان را پس نمیدادم و عقیده صاحب ان مال خللی می یافت ان وقت من
دزد باور های او نیز بودم و این کار دور از انصاف است .
داستان چهارم

رستوران مبتکر
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید ما پول ان را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده ای با خواندن این تابلو اتوموبیلش را فورا پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش دارد و نوش جان کرد
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود ولی دید .
که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.
با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت ؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان ما پول غذای شما را از نوه تان خواهیم گرفت .
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست .
نظرات شما عزیزان: